1403
1403 سلام حالتون خوبه؟ کسی اینجا هست؟ چندتا وبلاگ سر زدم کامنت ها حذف شدن اینجا دیگه راه ارتباطی نیست ممنونم از کسانی که بازم بعد از این همه سال به یادم بودن. 14سال از روزی که وبلاگ ساختم... رادیو... دوست دارم برگردم به اون روزها... 18 سالگی/// شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳ | 10:37 AM | دانارت | .:W...
امید
شهرزاد: گاهی آدم تو جنگ با خودش، باید اونقد پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش!! اون وقت ... از دل اون ویرونه یه نوری ، یه امیدی، یه جراتی، جرقه می زنه ...!
زن
عاشق زنی مشوکه می اندیشد،که می داند،که داناست،که توان پرواز دارد،به زنی که خود را باور دارد!عاشق زنی مشو کههنگام عشق ورزیدن، میخندد یا میگرید،که قادر است جسمش را به روح بدل کند،و از آن بیشتر، "عاشق شعر است"!اینان خطرناک ترین ها هستند. . .و یا زنی که می تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،و یا که تو...
فرزند مجازی من
این وبلاگ خاطرات روزهای کودکی و نوجوانیمه یک بار این کودک این جگر گوشم رو از تنم جدا کردم و وبلاگ رو پاک کردم اما ارشیوش توی تغییرات بلاگفا برگشت گه گاهی سر میزنم بهش شاید این وبلاگ بهم اسیب هایی زده باشه اما ادم ضررهایی که فرزندش بهش میزنه هم دوست داره و با جون دل پذیرفته #خوشحالم
اولین پست وبلاگم!
شب سردیست و من افسرده راه دوریست و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده میکنم تنها از جاده عبور: دور می مانند ز من آدم ها! سایه ای از سر دیوار گذشت! غمی افزود مرا بر غمها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر امد تا با دل من قصه ها ساز کندپنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی
پیرهن نو به تن وبلاگم
سلامDANNART(دانارت) نام یک پرنده است...پرنده ای در دنیای فراتر از واقعیت منتولد خودم13/6/1372تولد وبلاگ17/4/1389پرستار×××××××××××××××ای دیgoyeatashinda art@yahoo.com
ساحل
اولین باری که باهم به ساحل رفتیم یادت می آید؟کفش های تابستانه ات را در آوردی..گفتم ماسه ها داغ است ها..میسوزی!گفتی : کِیفش به همین است..وقتی بسوزی مجبور میشوی بِدَوی..!در بیار کفشاتو..به سرعت شروع به دویدن کردی..همینطور که جورابهایم را در می آوردم به طرز دلبرانه ی دویدنت هم نگاه میکردم..پشت سرت شروع...
فارغ تحصیلی
چهار سال دیگه هم گذشت.چهار سالی که از بچگی واسه من خیلی مهم بود.خیلی.همه روزامو با فکر این چهار سال میگذروندم.امتحانای مدرسم رو با فکر این چهار سال میخوندم.انگیزم فقط این چهار سال بود.چهار سالی که قراره اینده ی کاریم رو مشخص کنه.و خیلی اتفاقای دیگه توش بیفته.4 سالی که دیگه هیج وقت تکرار نمیشه یعنی د...
دوباره زنده شدم...
دوباره زنده شدمبعد از این همه مردنبه خانه آمدم بعد از این همه تبعیددوباره پنجره ام بعد از این همه دیواربه اعتماد چشم تو بعد از این همه تردیدشبیه مرهمی که روانه است تمام زخم های مرا بردیمرا گرفتی از من تنها به دست شعر سپردینفس نکشیده ام پیش از تو هوا اگر هوای تو باشدغزل نمیشنوم بعد از تو صدا اگر صدای...
دلت چرا گرفته
میزکهنه دلت چرا گرفته است؟ مرا هم دور می اندازند دو سوی تو را گرفته اند دو سوی مرا هم خواهند گرفت به آغوش می آورند به دوش می برند زندگی همین است...
تو بیایی
تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها از همین روز ،همین لحظه ، همین دم ، عیدند...
1395
ای دگرگون گر دل هـــــا و دیده هـــاای گرداننده ی چرخ روزان و شبـــانای بهبودبخش روزگار مردمان و زمینکامم را به بهروزی و بخت یاری بگردان سال نو مبارک دوستان
چشم هایت
بانو...سیاهی "چشمانت" برایم تداعی کننده شب است...شبی دلفریب میان دشتی پر از یاس سفید...امشب..طبق قرار همیشگیراس ساعت "صفر عاشقی"منتظرم باشمن زنده ام ب همین قدم زدن های گاه ب گاه در دشت زیبای چشم هایت...
فکرش را بکن...
گیسوانت زیر باران، عطر گندمزار... فکرش را بکن! با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن! در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سالها بوسه و گریه، شکوه لحظهی دیدار... فکرش را بکن! سایهها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن! ابر باشم تا که ماه نقرها...
فصل تازه
دو هفته هم از شروع کارورزی در عرصه گذشت،همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد، چشم روی هم گذاشتیم سه سال درس و دانشگاه هر روز 8 صبح ها،استرس و نگرانی ها،مشکلات دانشگاه و خوابگاه، ازین ساختمون ب اون ساختمون دویدن ها برای کارای اداری تموم شد.. اما همش خاطره شد.در کنارش خاطرات خوبی از کلی دوست های جدید و ادمای ...